حکایت بالکن ادارهٔ ما ( قسمت دوم )/مژگان نويدى چاپ پست الكترونيكي

چند نفر از کارمندان بانکی‌ در ونکوور چند روز پیش، در بالکن اداره، متوّجه زنی‌ در میان گلها میشوند که مثل اردک‌ها کواک کواک می‌کند. وحشتزده به رئیس اداره خبر میدهند. قبل از هر چیز اعلام میشود که در پی تماس با ارگانهای زیربط، تا تکلیف زن مشکوک روشن نشده، به منظور پیشگیری از خطرات جانی احتمالی‌ برای کارمندان، استفاده از بالکن ممنوع خواهد بود. بدون نیازی به این تذّکرات هم ، کارمندان خودشان آنقدر ترسیده اند که اگر رهایشان کنی‌ به اداره هم نمی‌آیند چه برسد به بالکن اداره. درهای بالکن قفل میشود و ۷-۸ تایی مأمور امنیتی بانک هم پشت درها آماده باش میایستند. پلیس به سرعت برق و باد در محل مستقر میشود و به فاصله ی کوتاهی گروه کثیری متشکل از روان پزشکان، روان شناسان، کارکنان بیمارستان روانی‌، کارشناسان ناهنجاریهای شخصیتی، متخصصین جرم شناسی‌، ... از راه میرسند.

 

با آن که هنوز هم شبها پس از ۱۲ ساعت کار، با ته ماندهٔ قوای محدود مغزیم پشت کامپیوترم می‌نشستم تا بنویسم، صرف نظر از پاره ای مسائل کناری، بر خلاف موارد قبلی‌، این بار کار نسبتا با سهولت و روانی‌ پیش میرفت. سعی‌ می‌کردم از ماجراهایی که در بالکن میگذرد بی‌ خبر نمانم، ولی‌ اتّفاق قابل ذکری نیفتاد تا روزی که بر پایهٔ محاسبهٔ کارشناسان، بوی دست انسان، دیگر باعث آن نمی‌شد که اردک مادر جوجه هایش را رها کند. سر انجام با صرف مبلغ در خور توجّهی که برای اجرای پروژهٔ نجات در طول یک ماه هزینه شد و در پی حضور و تلاش همه جانبهٔ دو سازمان عریض و طویل دولتی، یعنی‌ حمایت از حیوانات و حفاظت از حیات وحش و هم چنین همکاری بی‌ وقفهٔ بانک، اردک های پناهنده با سلام و صلوات انگلیسی‌، به سلامتی و میمنت برگشتند سر خانه و زندگی‌ خودشان، تا همان گونه که مقدّر گردیده، مانند دیگر جانهای وحشی، در طبیعت از نعمات زندگی‌ فیض برند، نه در ازدحام ساختمانهای بتونی‌. اگرچه دولت کانادا تا مغز و استخوانش غیر الهی است و رئیس و روسای بانکی هم که من درآن کار میکنم دین وایمان درست و حسابی‌ ندارند، اما بالا غیرتاً کارگزارانشان، جاناً و مالاً از هیچ کوششی در جهت پیشبرد منوّیات الهی فروگذار نکردند.


پس از انتقال اردک‌ها، علیرغم آنکه دیگران از پایان یافتن هیجان نادری دمغ بودند که به روزهای طولانی‌ و تکراری کار صفایی میبخشید، من نفسی به راحتی‌ کشیدم. از خدا پنهان نیست، از شما پنهان نباشد، درست است که خانواده ی اردکها خوراک داستان مرا فراهم کرده بودند، ولی‌ حضور یک ماهه شان حسابی‌ روح و روانم را به هم ریخته بود. حقیقت این است که حقوق شهروندی‌ئی که این وحشی‌های زبان بسته از آن بهره‌مند بودند، یواش یواش داشت بأعث میشد که به کلی‌ از آدم بودن خودم، در این عمر نه چندان کوتاه ۴۷ ساله شرمنده شوم.


"Don"t you miss them?" :روز بعد از رفتنشان وقتی‌ یکی‌ از همکارانم پرسید

برای آنکه فکر نکنند ما این چیزها حالیمان نیست سری به تائید تکان دادم، ولی‌ توی دلم گفتم می‌خواهم سر به تنشان نباشد.


کسی‌ چه میداند، اگر کار به همان منوال پیش میرفت و مدت اقامت اردکها کمی‌ طولانی تر میشد، چه بسا پیش از آنکه داستان من مجال تمام شدن پیدا کند، حکایت دیگری از بالکن ادارهٔ ما به ایران گلوبال ارسال میشد، بسیار کوتاه تر از آن من و احتمالاً با این مضمون:

" چند نفر از کارمندان بانکی‌ در ونکوور چند روز پیش، در بالکن اداره، متوّجه زنی‌ در میان گلها میشوند که مثل اردک‌ها کواک کواک می‌کند. وحشتزده به رئیس اداره خبر میدهند. قبل از هر چیز اعلام میشود که در پی تماس با ارگانهای زیربط، تا تکلیف زن مشکوک روشن نشده، به منظور پیشگیری از خطرات جانی احتمالی‌ برای کارمندان، استفاده از بالکن ممنوع خواهد بود. بدون نیازی به این تذّکرات هم ، کارمندان خودشان آنقدر ترسیده اند که اگر رهایشان کنی‌ به اداره هم نمی‌آیند چه برسد به بالکن اداره. درهای بالکن قفل میشود و ۷-۸ تایی مأمور امنیتی بانک هم پشت درها آماده باش میایستند. پلیس به سرعت برق و باد در محل مستقر میشود و به فاصله ی کوتاهی گروه کثیری متشکل از روان پزشکان، روان شناسان، کارکنان بیمارستان روانی‌، کارشناسان ناهنجاریهای شخصیتی، متخصصین جرم شناسی‌، و... از راه میرسند. زن در جواب هر چه می‌پرسند فقط کواک کواک می‌کند. غروب شده، حالا هلیکوپترهای پلیس و ماشینهای آتش نشانی‌ هم محل را زیر پوشش گرفته اند، اما هنوز خبری از حمایت از حیواناتی ها و حیات وحشی ها نیست. زن با نا‌ امیدی پیش خود می‌گوید: " نخیر نیامدند، یقین باور نکرده اند که من اردکم". عاقبت به ماً موران پلیسی که برایش غذا آورده‌اند می‌گوید، تنها در صورتی‌ حرف خواهد زد که سازمانهای متصدی امور حیوانات در محل حضور یابند. اقدامات لازم انجام میشود و کارکنان حمایت از حیوانات و حفاظت از حیات وحش در اسرع وقت خودشان را به صحنه میرسانند. بالاخره فرشتگان نجات حیوانات در حالی‌ که تا به دندان مسلح اند به زن نزدیک میشوند. زن که حالا دیگر احساس امنیّت می‌کند، برایشان تعریف می‌کند که چگونه ابتدا تخم اردکی کانادایی بوده، ولی‌ به دلیل نا‌ معلومی از رحم مادر کردی در ایران سر در آورده و مثل آدمها به دنیا آمده. او همچنین مدّعی میشود که ۷۰ میلیون تخم اردک کانادایی دیگر هم، به همان دلیل نا‌ معلوم از زنان ایرانی متولّد شده‌اند. آخر سر هم مفصّلا توضیح میدهد :" ظاهراً چون ما شبیه انسانها هستیم، در حوزهٔ مسئولیت سازمان حقوق بشر قرار داریم، ولی‌ این سازمان تا ابدالدهر هم صلاحیّت اتّخاذ ویزای ایران پیدا نمیکند.از حقّ نباید گذشت که دولت ایران هم پر بی‌ راه نمیگوید. از آن جا که از داستان شهروندانش خبر دارد، منطقاً می‌گوید: " ما این جا شهروند انسان نداریم که نیاز به حمایت سازمان حقوق بشر داشته باشد، بی دلیل هم ویزا صادر نمی‌کنیم. اگر حمایت از حیوانات تقاضای ویزا کند، روی چشم، میدهیم. ". حالا من این جا بست نشسته‌ام تا شاید سازمانهای حمایت از حیوانات کاری برای مسئله‌ی شهروندی ما بکنند، آخر ما هم اردکیم، و حّق و حقوقی داریم ". همین طور که زن سرگرم حرف زدن است، ما موران قلچماق بیمارستان زنجیریها تحت حمایت پلیس از پشت سر زن را احاطه میکنند. البتّه نمایندگان سازمان امنیّت هم برای نظارت آمده اند تا مطمئن شوند قضیه یک دسیسهٔ تروریستی نیست. خوب ایرانی ایرانی است حالا گیریم که مجنون باشد. عاقبت پس از دقایقی کشمکش، زن را که تقلا می‌کند بگریزد از ساختمان بیرون میبرند و دست و پایش را به برانکارد میبندند . آمبولانس که راه می‌افتد، حضار نفسی به راحتی‌ میکشند و زن همچنان فریاد میزند: " بابا به خدا من اردکم، آدم نیستم" ".


خوشبختانه حمایت از حیواناتی‌ها با اقدام به موقع‌شان نگذاشتند کار من به این جاهای باریک بکشد و با فیصله دادن به ماجرا، بدون آنکه خودشان بدانند به اقتضای طبیعت کارشان حمایتکی هم از من حمایت ندیده کردند. باری با رفتن اردک ها، اعتماد به نفسم که در مدت حضورشان کم و بیش خدشه دار شده بود مجالی برای ترمیم یافت و در آرامش باز یافته، حکایت بالکن ادارهٔ ما داشت خط و ربطی‌ پیدا میکرد.


در این میان خیال تازه‌ئی ذهنم را مشغول کرد. من که ذاتا آدم شکّاکی هستم، بعد از همهٔ این مصیبتها به جای این که مثل بچهٔ آدم بنشینم و چهار خط آخر را بنویسم، تازه دچار این تردید شدم که آیا نوشتن از ماجراهایی که در بهشت موعود اتفاق می‌افتند، اصلاً منفعتی برای مردمم دارد؟ یا کاری هنری محسوب میشود؟ ابتدا موفق شدم خودم را قانع کنم که اگر اثری هنری نمی‌آفرینم، حداقل کار عبثی هم نمیکنم، و آنچه مینویسم کمابیش میتواند در ردیف ارسال اخبار، پخش اطلاعات، و معرفی‌ شگفتیها قرار بگیرد، یا دست کم به کار صفحهٔ جدول و سرگرمیها بیاید. بعد هم با نگاهی‌ به گفتمان دیر آغاز رسالت هنر که هنوز هم به نتیجه نرسیده است، پیش خود گفتم شاید هم حق با نظرمندانی باشد که با رسالت هنر مخالفند. هنر که نباید لزوماً منشأ یا موثر بر ظهور تغییری در اندیشگی باشد، یا معرف شیوه‌یی دیگرگونه در چگونه رفتن، یا برانگیزاننده و راه گشا ی چالشی نوین، یا حامی‌ حرکتی‌ که خود بالیدن آغاز کرده. هنر حتی رسالت ‌آن را ندارد که نظاره گری ساکت و بی‌ نظر باشد و بدون آنکه صدمه‌یی وارد کند، بگذارد مردم ماست خودشان را بخورند. خلاصه‌ی کلام این مشاهدات مرا به این نتیجه رساند: البتّه که سرگرم کردن هم به نوبهٔ خودش هنریست و حتی در مواردی بیش از هنرهای مرسوم منشأ فایده میباشد. لذا خشنود از این که همهٔ شک و تردیدها بر طرف گردیده، قانع به میزان تواناییم، و راضی‌ از حاصل تلاشم، مرور آخر ` حکایت بالکن ادارهٔ ما ` را آغاز کردم تا برای ویرایش آماده شود . به خودم قول دادم دو سه روزه قال قضیه را بکنم و راهی‌ چاپش کنم که روز خجسته ایی در وطن جدیدم فرا رسید.


وقتی‌ به خانه می‌آیم، دسته گل بزرگی‌ از لاله‌های سفید در کنار در ورودی انتظارم را می‌‌کشد. وارد که میشوم کودکان ایرانیم آراسته و خندان، با هدیه و بوسه‌های شتابزدهٔ مهربان به پیشوازم می‌آیند: " روزت مبارک مامان ". با قدردانی‌ از وجودشان در این غربت فراگیر در آغوششان میگیرم. میخواهند تا به پاس بیست و اندی سال، مملو از آشپز خانه و دفتر مشق وپرستاری و دلنگرانی‌های بی‌ پایان، مادریم را در رستورانی جشن بگیرند. در حین آماده شدن نگاهی‌ به ای- میل هام می‌کنم. عکس فارغ التحصیلی‌ جوانترین پسر عمویم را میبینم. به بچه ها می‌گویم چند دقیقه صبر کنند تا پیش از رفتن به عمو زنگ بزنم. سلام که میگویم حس می‌کنم سر حال نیست، و در جواب تبریکم می‌گوید: " خبرها را نشنیده ای؟"


در کانادا روز مادر است، و برای عموی مهاجر به آلمان من هم، با هدیه‌ئی که از پسرش گرفته، قاعدتاً امروز باید رنگ و بوئی از روز پدر داشته باشد. ولی‌ ما هر دو، در تصور چهره‌های خشکیده‌ی مادر و پدرهایی که امروز آخرین خبر جوانانشان را، از سردخانه ی ملحق به سلولهای انفرادی داشته‌اند، پریشان تر از آنیم که چیزی را جشن بگیریم. خبر اعدام فرزاد کمانگر، علی‌ حیدریان ، فرهاد وکیلی، مهدی اسلامیان، و شیرین علم‌هولی مثل آواری دیگر، مثل آواری قدیمی‌، مثل آواری مکرّر، مثل آواری آشنا، با این همه مثل آواری به غایت ناگهانی بی‌ امان بر ما فرو می‌ریزد تا ویرانسرایی را به یادمان بیاورد که وطنش میخوانیم . همین چند روز پیش بود که دوستی‌ میگفت اگر برای یوسف تبلیغات شود او هم مثل فرزاد کمانگر از اعدام جان به در میبرد. گوشی را که میگذارم با خاری در گلو می‌گویم: " بچه ها، برای همه چیز ممنونم، ولی‌ امروز شادمانی کردن برایم خیلی‌ سخت است. پنج جوان زندانی اعدام شده‌اند، دل و دماغ رستوران رفتن ندارم. اگر توانستید برنامه تان را جور کنید، یک روز دیگر با هم میرویم. پسرم که هر وقت می‌خواهد با لحنی مردانه و جدی سخن بگوید، به جای مامان، مادر خطابم می‌کند، نه با بی‌ رحمی، از سر صداقت انگار، نوک چاقویی را در زخم کهنه ایی فرو می‌کند: " مادر جان میشود به من بگویی چه چیز جدیدی رخ داده؟ به جز مجازات، زندان، و کشتار که تمام اخبار روزمرهٔ ایران را تشکیل میدهد؟ امروز هم مثل هر روز است ". دخترم با لحنی نرم و توأم با همدردی، مانند همیشه می‌ کوشد تلخی‌ کلام برادرش را، در بیان واقعیّتها بکاهد: " مامان خواهش می‌کنیم امروز از ما دلگیر نباش. البتّه که ما فکر نمی‌کنیم چیز کوچکی رخ داده. خودت بهتر میدانی که‌ شرایط ایران و اتّفاقاتی که در آنجا می‌افتد همیشه ما را غمگین و آشفته می‌کند. منظور یاور این بود که در کنار دردهای بزرگ هم میشود گوشه‌یی برای شادی پیدا کرد". خلاصه دخترک آنقدر به فارسی و انگلیسی‌ زبان می‌ریزد که چاره ایی جز احترام به تفاوت‌هایمان برایم باقی نمیگذارد. ‌

در دنیایی قد کشیده‌اند که شاد بودن مسلّم ترین حّق و ضروری‌ترین نیاز انسان است، تا آنجا که به معنایی ابتدایی ترین ابزار تنازع بقا محسوب میشود و من از سرزمینی می‌آیم که حتی قناریهایش، فقط اجازهٔ نوحه خواندن دارند. بغضم را مثل چرک دملی فرو میخورم. در دو گانگی شرم آگینی صورتی‌ از شادی میپوشم و همراه دو جوان کاناداییم راهی ‌ جشن مادری‌ام میشوم. از ماشین پیاده می‌شویم و مسیر کوتاهی را زیر باران شکوفه‌ها که هر بهار ونکوور را رنگی‌ از بهشت میزند، قدم زنان می‌رویم تا به رستوران برسیم. پس از غذا و گفتگویی آرام و نسبتا طولانی، که از زمانی‌ که بچه ها قدشان از مادر بلندتر میشود به ندرت دست میدهد، پسرم دست خواهرش را می‌گیرد که با هم برقصند. نگاهشان که می‌کنم، تمام وجودم انگار چشم میشود تا بودنشان را قاب بگیرد؛ لحظه ییست سرشار از مادری. لذّت حضور دلپذیرشان و آزادی گرانقدری که هیچ بهایی برایش نمیپردازند، مگر احترام به آزادی دیگران، خنده‌ایی ناگزیر به صورتم میپاشد. همان طور که شکوفه‌های صورتی‌ گیلاس، با هر خرام نیلوفرم از چین و شکنهای سیاه موهایش به پایین میلغزند، با خود می‌اندیشم: " آیا برادران غیورش مجالی به گیسوان سیاهش داده بودند تا برای آخرین بار در ترنم باد به رقص در آید؟ یا تا دم واپسین در مقابل تابش نا‌ محرم خورشید پاسداریش کردند؟". جان شیرین شیرین مغبون کراهت میشود، اندام نازکش بر چوبه دار تاب می‌‌خورد، و چشمان مرا غبار خیسی میپوشاند. خنده بر لبانم اگر چه به کدورت نشسته، همچنان پایداری می‌کند. خنده‌یی از جنس خندهٔ عمو وقت شادباش گفتن به پسرش امروز، خنده ایی از جنس خندهٔ هزاران پدر و مادر ایرانی دیگر که هر روز به هر دلیل ساده و کوچکی یا بزرگ و مهمّی‌، از وجود زیقیمت جوانانشان ‌ حظّ میبرند. خنده‌یی از جنس حسرت و شرمند گی که روی آنرا ندارد که بر لب بنشیند، بلکه از آن آویزان میشود. دخترم که از رقص شکوفه ها برگشته، دست میزند: " بالاخره امشب مامان خندید. در جوابش بی‌ صدا زمزمه می‌کنم: " گلم، نمی‌دانی در صف ما هر لبخند کوچکی پاداش چه کارزار نا‌ برابریست"!

 

در راه بازگشت با هر قدمی ‌ پاهایمان در خرمن شکوفه‌ها فرو میشود. هر از گاهی‌ مشتی شکوفه بر میدارند و بر سر و روی هم میپاشند. انگار همهٔ آن لطافت گستردهٔ صورتی‌ در سیطرهٔ آنهاست. تو گویی که خودِ بهار را با قدمهای جوانشان در مینوردند. نمیدانم چرا بلند بلند از خود میپرسم: "ببینیم مادر فرزاد کجا میخوابد امشب؟". یادم میاید با چه مشقتی کوشیده بودم، که برای مردمی، که به زبان مادریم سخن میگویند، اندازه و کیفیّت و برندگی ‌ تازیانهٔ تحقیری را تصویر کنم، که خودشان سی‌ و یک سال است، سنگینی‌ ضربتش را، هم به شبان هم به روز، بر گوشه گوشهٔ جسم و اندیشه و روانشان حمل میکنند. و حالا چه ساده انگارانه دلم را خوش کرده‌ام به این که مردمم را با هنرمندی سرگرم کنم. این بار به جای حسن نیّت بزرگوارانی که تشویقم کرده بودند، به حسن نیّت خودم شک می‌کنم. خنده‌ام می‌گیرد، فکر می‌کنم: "وقتی‌ که تردید این چنین بر وجودت چیره است، چه اصراری به نوشتن داری؟ " به خانه که میرسیم دوستی‌ که من اقای شاعر خطابش می‌کنم تلفن می‌کند:


" مژگان، راجع به بچه هائی که امروز اعدام شدند چیزی بفرست برای چاپ، این جا مردم باید این چیزها را از هزار زبان بشنوند".


-دیگر برای آنکه جماعت را به شگفتی وادارم هیچ نخواهم نوشت، نه برای مردم شما، از چیزها یی که حتی در جهنم هم امکان ندارد ببینند، نه برای مردم خودم، از چیزها یی که فقط پس از مرگ در بهشت موعود خواهند دید.


به شوخی‌ می‌گوید: "باز هم دچار فلسفه شده‌ یی؟!"


-نه، فکر می‌کنم بیچاره فلسفه دچار من شده!


او نویسنده / شاعر روشن فکری از کاناداست، که از سال ۱۹۶۸ فعالیت سیاسی داشته و حتی یک بار خانه ‌اش را به دلیل دیدگاه های سیاسی‌اش آتش زده‌اند. مردی با ریشی انبوه و سفید که چند سالیست صبورانه نوشته‌های انگلیسی‌ مرا، که به شدت لهجهٔ فارسی دارند خوانده، کمکم کرده تا به قول خودش به گویش انگلیسی‌ نزدیک ترش کنم و مشوقم بوده برای عرضه‌ی آنها. وقتی‌ می‌بیند جدی حرف میزنم، با لحنی مجادله آمیز سرزنشم می‌کند:


" باورم شده بود که آرزو داری روزی قصّهٔ `ما بیشتر از آنها خدا را دوست داشتیم` را به همهٔ زبان‌ها بنویسی"


- از پدر عشق آموختم، از مادرم صبوری را. شعر و میله‌های زندان هم دست در دست هم درهای دنیای خیال را به رویم گشودند. این گونه بود که بی‌ آنکه شجاع باشم، جرأت آرزمند شدن یافتم. وقتی‌ که ۱۷ ساله بودم ارزویم نان و آزادی برای همه مردم بود و سی‌ سال با همهٔ آنها که بعد از من ۱۷ ساله شدند باز هم آرزویم را تکرار کردم. حالا دیگر از آرزو کردن خسته‌ام . شاید اگر من هم از تخم یک اردک کانادایی بیرون جسته بودم، آبستن آرزو‌ها یم مستانه به هر نا‌ ممکنی پر میگشودم، ولی‌ در انجایی که من به دنیا آمدم "افسانهٔ حیات حرفی ‌ جز این نبود: یا مرگ آرزو یا آرزوی مرگ"۱


از آقای شاعر که خداحافظی کردم، حکایت بالکن ادارهٔ ما و گردآوری‌هایم برای حکایت‌ها یی دیگر از بهشت را، بی‌ ذره‌ای تردید از حافظٔهٔ کامپیوترم پاک کردم . دفتر شعرم را امّا هر چه کردم نتوانستم پاره کنم. آخر این دفتر پر از بوی دست انسان است؛ پر از بوی دست آنهایی که فرش بهار تا ابد از قدمهای جوانشان ربوده شد. دمدمه‌های صبح بود. باد خنکی وزیدن گرفته بود. پاورچین پاورچین به اتاق دخترم رفتم تا اگر پنجره باز است، آن را ببندم. نیلوفر و چند تا شکوفهٔ گیلاس سر بر بالش بهار خوابیده بودند. نمیدانم چرا باز هم از خود پرسیدم :


-ببینیم امشب مادر فرزاد و شیرین و علی‌ و فرهاد و مهدی کجا میخوابند؟


-ببینیم همهٔ مادرانی که از چوبه‌های دار و میدان‌های تیر، با دستانی پر از خالی‌ برگشته اند در این سی‌ سال کجا خوابیده اند!؟

 

 

 

۱. دیوان دکتر فخرالدین مزارعی

 


ادامه دارد

 

Share/Save/Bookmark
  • ناشناس  - abercrombie
    Pregnancy is an exciting time full of hope Abercrombie and Fitch and excitement. It can also be an overwhelmingly Abercrombie self-conscience time as well, as your body is pregnant Abercrombie Sale does not mean you have to wear drab clothing Cheap Abercrombie and this is what a maternity clothes works to prevent.You can now breathe a little easier Abercrombie outlet with the knowledge that you can find clothes that fit you appropriately buy Abercrombie through changing like it never has before! Maternity clothes are available Abercrombie clothing for you to help you look and feel beautiful throughout abercrombie & fitch your pregnancy. You can find a number of companies who produce garments Abercrombie kids for pregnant women that are not only comfortable Abercrombie Outerwears but fashionable as well.You will find that clothes that cater Abercrombie & Fitch Outerwears to the pregnant body are usually created in order to grow with the belly. For instance, when you Abercrombie Polos purchase a shirt that is a maternity size take notice of a free-flowing front. Maternity jeans are also made Abercrombie & Fitch Polos with expanding belly lines. They are created in this way so that you do not have to buy new clothes every month or two throughout your pregnancy.
  • ناشناس  - edhardyshop
    You can find quite popular logos like Polo, moncler that happen to be well-known even those types of people that really don't purchase the items. moncler Boutique However, for establishing your fashion clothing logo being a distinctive brand to one's clothing business, moncler pas cher there are particular options achieving this goal.The ultimate way to build a storage shed may be to consult a logo designer, moncler prix who perfectly knows conventional of the market but it also understands how the mind in the place of consumer actually works. moncler soldes You'll also designed logo never fails in attracting customers. moncler paris While enjoying a designer company logo, energy following few things: Your preference of text logo or image logo. Specific design or colour preference. moncler polo The style or pattern of logo An exceptional mark or signature that will leave a lasting feeling.Generally the primary and exterior tier connected with styles any individual sports will defend the whole bunch for this wind power, damp and snow as it would be watertight. moncler veste Can be items are probably a fantastic means of attracting consumers within the small business. moncler doudoune The products are exceedingly helpful in advertising with promoting the company. Your small business creams provide an internet site cost-effective opportinity for advertising your brand. moncler homme Industry events and expos are a common place challenges companies to distribute their promotional gifts.
  • pandora bracelets
    You would have saved had you thought about it. Your pandora jewelry credit cards are maxed out and getting a new one is absolutely out of the questions. Research on jewelry stores? No time for that. So what's there buy Pandora to do? Do not panic, applyingfor a secured or an unsecured loan can be the answer to your quandary. Not only will you get the precise amount of cash discount pandora you need, but you can repay it over a lengthy period of time ( months or perhaps years ). Be aware of that the IR depends on the loan type, usually unsecured pandora sale loans carry higher interest rates than secured loans. Family heirlooms are typically passed on from ma to son, and they carry lots of meaning and family pandora jewerly history. It will surely be more important for your bride-to-be to receive your mummy's engagement ring, than one purchased at a pandora earrings store. Make efforts to ask your mother-in-law referring to this issue as well . As you can see, there are many different ways to obtain finance for an cheap pandora earrings engagement ring, some of them are quite plain, others are way more creative. You just have to find the one that best fits your wishes.
نظر بدهید
Your Contact Details:
نظر:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
:D:angry::angry-red::evil::idea::love::x:no-comments::ooo::pirate::?::(
:sleep::););)):0
Security
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."