| حکایت بالکن ادارهٔ ما ( قسمت دوم )/مژگان نويدى |
|
|
|
چند نفر از کارمندان بانکی در ونکوور چند روز پیش، در بالکن اداره، متوّجه زنی در میان گلها میشوند که مثل اردکها کواک کواک میکند. وحشتزده به رئیس اداره خبر میدهند. قبل از هر چیز اعلام میشود که در پی تماس با ارگانهای زیربط، تا تکلیف زن مشکوک روشن نشده، به منظور پیشگیری از خطرات جانی احتمالی برای کارمندان، استفاده از بالکن ممنوع خواهد بود. بدون نیازی به این تذّکرات هم ، کارمندان خودشان آنقدر ترسیده اند که اگر رهایشان کنی به اداره هم نمیآیند چه برسد به بالکن اداره. درهای بالکن قفل میشود و ۷-۸ تایی مأمور امنیتی بانک هم پشت درها آماده باش میایستند. پلیس به سرعت برق و باد در محل مستقر میشود و به فاصله ی کوتاهی گروه کثیری متشکل از روان پزشکان، روان شناسان، کارکنان بیمارستان روانی، کارشناسان ناهنجاریهای شخصیتی، متخصصین جرم شناسی، ... از راه میرسند.
با آن که هنوز هم شبها پس از ۱۲ ساعت کار، با ته ماندهٔ قوای محدود مغزیم پشت کامپیوترم مینشستم تا بنویسم، صرف نظر از پاره ای مسائل کناری، بر خلاف موارد قبلی، این بار کار نسبتا با سهولت و روانی پیش میرفت. سعی میکردم از ماجراهایی که در بالکن میگذرد بی خبر نمانم، ولی اتّفاق قابل ذکری نیفتاد تا روزی که بر پایهٔ محاسبهٔ کارشناسان، بوی دست انسان، دیگر باعث آن نمیشد که اردک مادر جوجه هایش را رها کند. سر انجام با صرف مبلغ در خور توجّهی که برای اجرای پروژهٔ نجات در طول یک ماه هزینه شد و در پی حضور و تلاش همه جانبهٔ دو سازمان عریض و طویل دولتی، یعنی حمایت از حیوانات و حفاظت از حیات وحش و هم چنین همکاری بی وقفهٔ بانک، اردک های پناهنده با سلام و صلوات انگلیسی، به سلامتی و میمنت برگشتند سر خانه و زندگی خودشان، تا همان گونه که مقدّر گردیده، مانند دیگر جانهای وحشی، در طبیعت از نعمات زندگی فیض برند، نه در ازدحام ساختمانهای بتونی. اگرچه دولت کانادا تا مغز و استخوانش غیر الهی است و رئیس و روسای بانکی هم که من درآن کار میکنم دین وایمان درست و حسابی ندارند، اما بالا غیرتاً کارگزارانشان، جاناً و مالاً از هیچ کوششی در جهت پیشبرد منوّیات الهی فروگذار نکردند.
برای آنکه فکر نکنند ما این چیزها حالیمان نیست سری به تائید تکان دادم، ولی توی دلم گفتم میخواهم سر به تنشان نباشد.
" چند نفر از کارمندان بانکی در ونکوور چند روز پیش، در بالکن اداره، متوّجه زنی در میان گلها میشوند که مثل اردکها کواک کواک میکند. وحشتزده به رئیس اداره خبر میدهند. قبل از هر چیز اعلام میشود که در پی تماس با ارگانهای زیربط، تا تکلیف زن مشکوک روشن نشده، به منظور پیشگیری از خطرات جانی احتمالی برای کارمندان، استفاده از بالکن ممنوع خواهد بود. بدون نیازی به این تذّکرات هم ، کارمندان خودشان آنقدر ترسیده اند که اگر رهایشان کنی به اداره هم نمیآیند چه برسد به بالکن اداره. درهای بالکن قفل میشود و ۷-۸ تایی مأمور امنیتی بانک هم پشت درها آماده باش میایستند. پلیس به سرعت برق و باد در محل مستقر میشود و به فاصله ی کوتاهی گروه کثیری متشکل از روان پزشکان، روان شناسان، کارکنان بیمارستان روانی، کارشناسان ناهنجاریهای شخصیتی، متخصصین جرم شناسی، و... از راه میرسند. زن در جواب هر چه میپرسند فقط کواک کواک میکند. غروب شده، حالا هلیکوپترهای پلیس و ماشینهای آتش نشانی هم محل را زیر پوشش گرفته اند، اما هنوز خبری از حمایت از حیواناتی ها و حیات وحشی ها نیست. زن با نا امیدی پیش خود میگوید: " نخیر نیامدند، یقین باور نکرده اند که من اردکم". عاقبت به ماً موران پلیسی که برایش غذا آوردهاند میگوید، تنها در صورتی حرف خواهد زد که سازمانهای متصدی امور حیوانات در محل حضور یابند. اقدامات لازم انجام میشود و کارکنان حمایت از حیوانات و حفاظت از حیات وحش در اسرع وقت خودشان را به صحنه میرسانند. بالاخره فرشتگان نجات حیوانات در حالی که تا به دندان مسلح اند به زن نزدیک میشوند. زن که حالا دیگر احساس امنیّت میکند، برایشان تعریف میکند که چگونه ابتدا تخم اردکی کانادایی بوده، ولی به دلیل نا معلومی از رحم مادر کردی در ایران سر در آورده و مثل آدمها به دنیا آمده. او همچنین مدّعی میشود که ۷۰ میلیون تخم اردک کانادایی دیگر هم، به همان دلیل نا معلوم از زنان ایرانی متولّد شدهاند. آخر سر هم مفصّلا توضیح میدهد :" ظاهراً چون ما شبیه انسانها هستیم، در حوزهٔ مسئولیت سازمان حقوق بشر قرار داریم، ولی این سازمان تا ابدالدهر هم صلاحیّت اتّخاذ ویزای ایران پیدا نمیکند.از حقّ نباید گذشت که دولت ایران هم پر بی راه نمیگوید. از آن جا که از داستان شهروندانش خبر دارد، منطقاً میگوید: " ما این جا شهروند انسان نداریم که نیاز به حمایت سازمان حقوق بشر داشته باشد، بی دلیل هم ویزا صادر نمیکنیم. اگر حمایت از حیوانات تقاضای ویزا کند، روی چشم، میدهیم. ". حالا من این جا بست نشستهام تا شاید سازمانهای حمایت از حیوانات کاری برای مسئلهی شهروندی ما بکنند، آخر ما هم اردکیم، و حّق و حقوقی داریم ". همین طور که زن سرگرم حرف زدن است، ما موران قلچماق بیمارستان زنجیریها تحت حمایت پلیس از پشت سر زن را احاطه میکنند. البتّه نمایندگان سازمان امنیّت هم برای نظارت آمده اند تا مطمئن شوند قضیه یک دسیسهٔ تروریستی نیست. خوب ایرانی ایرانی است حالا گیریم که مجنون باشد. عاقبت پس از دقایقی کشمکش، زن را که تقلا میکند بگریزد از ساختمان بیرون میبرند و دست و پایش را به برانکارد میبندند . آمبولانس که راه میافتد، حضار نفسی به راحتی میکشند و زن همچنان فریاد میزند: " بابا به خدا من اردکم، آدم نیستم" ".
در دنیایی قد کشیدهاند که شاد بودن مسلّم ترین حّق و ضروریترین نیاز انسان است، تا آنجا که به معنایی ابتدایی ترین ابزار تنازع بقا محسوب میشود و من از سرزمینی میآیم که حتی قناریهایش، فقط اجازهٔ نوحه خواندن دارند. بغضم را مثل چرک دملی فرو میخورم. در دو گانگی شرم آگینی صورتی از شادی میپوشم و همراه دو جوان کاناداییم راهی جشن مادریام میشوم. از ماشین پیاده میشویم و مسیر کوتاهی را زیر باران شکوفهها که هر بهار ونکوور را رنگی از بهشت میزند، قدم زنان میرویم تا به رستوران برسیم. پس از غذا و گفتگویی آرام و نسبتا طولانی، که از زمانی که بچه ها قدشان از مادر بلندتر میشود به ندرت دست میدهد، پسرم دست خواهرش را میگیرد که با هم برقصند. نگاهشان که میکنم، تمام وجودم انگار چشم میشود تا بودنشان را قاب بگیرد؛ لحظه ییست سرشار از مادری. لذّت حضور دلپذیرشان و آزادی گرانقدری که هیچ بهایی برایش نمیپردازند، مگر احترام به آزادی دیگران، خندهایی ناگزیر به صورتم میپاشد. همان طور که شکوفههای صورتی گیلاس، با هر خرام نیلوفرم از چین و شکنهای سیاه موهایش به پایین میلغزند، با خود میاندیشم: " آیا برادران غیورش مجالی به گیسوان سیاهش داده بودند تا برای آخرین بار در ترنم باد به رقص در آید؟ یا تا دم واپسین در مقابل تابش نا محرم خورشید پاسداریش کردند؟". جان شیرین شیرین مغبون کراهت میشود، اندام نازکش بر چوبه دار تاب میخورد، و چشمان مرا غبار خیسی میپوشاند. خنده بر لبانم اگر چه به کدورت نشسته، همچنان پایداری میکند. خندهیی از جنس خندهٔ عمو وقت شادباش گفتن به پسرش امروز، خنده ایی از جنس خندهٔ هزاران پدر و مادر ایرانی دیگر که هر روز به هر دلیل ساده و کوچکی یا بزرگ و مهمّی، از وجود زیقیمت جوانانشان حظّ میبرند. خندهیی از جنس حسرت و شرمند گی که روی آنرا ندارد که بر لب بنشیند، بلکه از آن آویزان میشود. دخترم که از رقص شکوفه ها برگشته، دست میزند: " بالاخره امشب مامان خندید. در جوابش بی صدا زمزمه میکنم: " گلم، نمیدانی در صف ما هر لبخند کوچکی پاداش چه کارزار نا برابریست"!
در راه بازگشت با هر قدمی پاهایمان در خرمن شکوفهها فرو میشود. هر از گاهی مشتی شکوفه بر میدارند و بر سر و روی هم میپاشند. انگار همهٔ آن لطافت گستردهٔ صورتی در سیطرهٔ آنهاست. تو گویی که خودِ بهار را با قدمهای جوانشان در مینوردند. نمیدانم چرا بلند بلند از خود میپرسم: "ببینیم مادر فرزاد کجا میخوابد امشب؟". یادم میاید با چه مشقتی کوشیده بودم، که برای مردمی، که به زبان مادریم سخن میگویند، اندازه و کیفیّت و برندگی تازیانهٔ تحقیری را تصویر کنم، که خودشان سی و یک سال است، سنگینی ضربتش را، هم به شبان هم به روز، بر گوشه گوشهٔ جسم و اندیشه و روانشان حمل میکنند. و حالا چه ساده انگارانه دلم را خوش کردهام به این که مردمم را با هنرمندی سرگرم کنم. این بار به جای حسن نیّت بزرگوارانی که تشویقم کرده بودند، به حسن نیّت خودم شک میکنم. خندهام میگیرد، فکر میکنم: "وقتی که تردید این چنین بر وجودت چیره است، چه اصراری به نوشتن داری؟ " به خانه که میرسیم دوستی که من اقای شاعر خطابش میکنم تلفن میکند:
۱. دیوان دکتر فخرالدین مزارعی
نظر ها (4)
Powered by !JoomlaComment 4.0 beta1
!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved." |













Your wedding dress makes you look sexy unique wedding dressSlowly I took off my wedding dress and veil wedding dress shopA wedding gown; wedding guests evening dressesThe bride usually wears a beautiful,long white wedding dress beach wedding dressesThe dress-maker took great pains to make her wedding dress very stylish wedding dress factoryMore than anything, she wanted to wear the wedding dress in which her mother was married buy wedding dressesIt took one and half an hour to vest the bride in her wedding dress wedding dresses onlineThe bride made her wedding gown herself wedding dress gownsThe bride usually wears a beautiful,long white wedding dress plus size wedding dressTraditionally a bride wears a white wedding gown 2010 new styles wedding dressYou look so wonderful in your wedding dress wedding dress hireJeanne really cuts a fine figure in her wedding dress wedding dress hirescut a dress; style a wedding dress. evening dressI want to make the girls dress up wedding dress wedding dresseshis wedding dress made out of pastries 2010 wedding dressIt took several hours to vest the bride in her wedding dress rhineweddingstoresWhat a wonderful wedding gown? design your wedding dresses