مدرسه ی گل ها !
گروهی که عاشق بودند و روی تنه ی لیلکها ،
قلب های ممنوع می کندند .
گروهی در آزمایشگاه شیمی
محلولی را که " بنیاس " می گفت
بر گیسو می پاشیدند .
نامه هایی که بوی ترد پانزده سالگی می داد
با شلوارهایی که پوشیدنشان اکیداً ممنوع بود !
و نیشگون های مدیر
که توت فرنگی ها را خجالت زده می کرد .
بعد از ظهرهای معلق پاییزی
بر آستین پاره ی بابای مدرسه
که توپ را
از دستمان می قاپید ،
چنگ می زدند .
و دبیرهای کنجکاو
ساکت ترین شاگردها را در زمین بسکتبال
می پاییدند .
" کوه پیکر " به خنگ بودنم در ادراک ریاضی
می خندید .
" کردستانی " یک طاقه پارچه به تن همه ی ما اندازه
زده بود .
و وقتی دبیری انشایم را تقلبی فرض کرد
دفاع همکلاسی ها
او را از تریبون ادبیات انداخت .
خنده ی بیجای من سردرس
و دروازه های گله گشاد اخراج
و سارا
سارا گفتن های با
تاکید !
و ناظم آنقدر تعقیبمان کرد ،
تا همه ی جاپاهایمان را گم کردیم .
زمستان های تجربه !
دلهره های زیادی مادر
و تعصب های اندوهگین پدر ،
بر سر دانه هایی که دیمی در خیابان کاشته بودند .
کهورها
و مدیر که نیشگونمان می گرفت و به سادگیمان توهین می
کرد ....
خدا می دانست
" پروانه " در کندوهای عسلین چشم هایش فقر بچه داشت
و " مریم " که فقط برای " احمد " خواب هایش را تقسیم
می کرد .
تابستانی هایی که کوله بار تجدیدی را بر دوش می کشیدند
و ساعت شبانه ی مشخصی که از خواب برمی خواستیم و
پیمان می بستیم .
و " آرزو " در اولین شب پیمان چه بسیار گریسته بود ...
شمال دست نیافتنی ...
شمال دور ...
او را در خود آنچنان بلعید
که توکاها
در حواشی چشم های جنگلیش آبستن شدند .
عکس ها
و اکنون
و تاسف !
و آلبومی که بوی کهنگی نیمکت ها می دهد .
یکی
در آستانه ی زاییدن چهارمین نسل از تبارش بود !
یکی
آنچنان پشت میله های دست مردی زندانی بود
که تمامی خیابان های شهر را ، با اسم قدیمی شان می
شناخت !
یکی
در سانحه ایی همهی سلامتی اش را به درهای بخشیده بود .
گذر ...
گذر...
و گریز از کدورت ها
از آزادی پانزده سالگی
که زیر ویرانه های مدرسه سرکوب شده اند.
اکنون مگر می توان دست های بکارت را انکار کرد ؟
نه شلوارهای Jean ناپاکمان کرد
نه نیشگون ها ...
توت فرنگی ها می دانند
توت فرنگی ها می دانند
در خیابانی که همه ی پسرها اسم خاص داشتند ،
و " خاطره " عاشق شان بود ،
روزی
از جوی خیابان
همه شان را لای روبی کرد .