Art & Culture

  فرهنگ و هنر

 

Tomorow Is Built Today

 

ازمجموعه گروه اینترنتی فرهنگ گفتگو

Iranian Futurist

 

     

 

فایل های صوتی اتاق فرهنگ و هنر   

موسیقی

اخبار

 فیلم

 شعر

داستان

تحلیل کارشناسان

گوناگون

 تماس با سایت

پیوندها

بدین وسیله  به اطلاع  صاحبان سایت ها و بلاگ ها می  رسانیم که جهت دادن لینک های  متقابل با ما تماس گیرند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خودكشي

 

 

 


تيغ درد دارد
رودخانه خيس است
اسيد مي سوزاند
سم حال آدم را بد مي كند
تفنگ خلاف قانون است
طناب وا مي دهد
گاز بوي بدي دارد
زنده بماني بهتر است

                                 
 دروتي پاركر


خودکشی يک شيطنت بزرگ است ! شوخی خودت با خودت و به هيچ کسی هم ربطی ندارد . نمی دانم چرا وقتی به خودکشی فکر می کنم ، صادق هدايت به نظرم مي آيد . توي خيابان كوشك قدم مي زدم . هدايت و عده اي ديگر پشت سرم راه مي رفتند اما هدايت پيشتاز بود . رويم را كه برگرداندم ، ديدم با نگاه آبيش به من لبخند مي زند. گفتم صادق عزيز به چه مي خندي . اما صادق دست هايش توي جيبش بود و با سوال من آن را بيشتر در جيبش پنهان كرد . باز گفتم بگو ديگر به چه مي خندي ؟! اينبار نگاه شيطنت باري به من كرد و گفت به شيطتنت !

شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم . رسيدم به در خانه اش و عده اي بچه ي قد و نيم قد ديدم كه از در خانه ي هدايت بيرون آمدند . گفتم صادق جان شوخيت گرفته ؟ اينهمه بچه ي قدو نيم قد توي خانه ات چه مي كنند ؟! گفت والا خودمم نمي دانم لابد جشن تولد پنج سالگيم است . گفتم آه پاك يادم رفته بود اما اين كيف و كوله ها چيست روي دوششان لابد مي گويي اينها هم ماچله هاشان است كه ببرند خانه !

گفتي نه اينها را تا آخر عمر بايد با خودشان بكشند . سر همين سلسبيل كه آن روز افتادي و پايت ورم كرد خودم ديدم كوله پشتيت را مي كشيدی . گفتم آه صادق دست از مسخره بازي بردار آن روز تو كه نبودي ببيني من چند بار طول اين خيابان را رفتم و آمدم تا بتوانم يك طوطي بخرم و آخرش هم به نتيجه اي نرسيدم .گفتي حالا راه بيفت برو جلو ببينم تا كجا من را دنبال خودت می توانی بکشي . اما كوله پشتيت را هم بردار و نيشخند زد.

از دست صادق عصباني شدم و تا توانستم سرپيرمرد خنزر پنزري كه توي قصابخانه داشت گوشت كيلو مي كرد خرنج زدم . پيرمرد بيجان شده بود و داشت نفس هاي آخرش را مي كشيد كه باز دوباره سروكله ي صادق پيدا شد . گفتم ديگر چه مي گويي ؟گفتي مگر اين پير مرد چه هيزم تري به تو فروخته كه هي ناخن به سر كچلش مي كشي ؟ گفتم صادق خودت بهتر مي داني هرچه من و تو مي كشيم از همين سر كچل است . تا اين را گفتم صادق غش و غش خنديد . حالا نخند كي بخند . منم خنديدم . دوتاييمان از خنده روده بر شده بوديم و كور بشوم اگر بخواهم دروغ بگويم . من هيچوقت صادق را به اين خوشحالي نديده بودم . سرودستش را غرق بوسه كردم اما ديدم خوش خوشكش مي آيد براي همين اخمم را ترش كردم و لبم را ورچيدم تا كمي به خودش بيايد . گفت آخر دختر تو نمي فهمي سيبي گفتند و آدمي ؟ گفتم من از همين قسمت ماجرا بدم مي آيد . صادق كمي پكر شد و گفت تو هميشه آدم را پكر مي كني و حرف درشت بارم مي كني . گفتم عزيزم قربان قد و بالايت بشوم كمي عينكت را هم به من قرض مي دهي ؟

 صادق سكوت كرد و همينطور كه راه مي رفتم پشت سرم مي آمد و من صداي پايش را مي شمردم . تا پنجاهمين صداي پا كه شمردم ديدم ديگر از صداي پا خبري نيست به پشت سر كه نگاه كردم ديدم آه صادق غيبش زده . كوله پشتيم را جا به جا كردم اما ديدم حسابي سنگين شده از فرط خستگي نشستم كنار جوي آب . يك طوطي هم روي شاخه اي آنطرف تر نشسته بود لم دادم كنار آب ومنتظر صادق ماندم. اما از صادق هيچ خبري نبود .خسته ام شده بود تصمیم گرفتم کمی چرت بزنم .دستم را به زیر چانه ام گرفته بودم و به حرکت بی امان آب نگاه می کردم و خودم را توي آب می ديدم كه هی چگونه با جريان مداوم آب تبديل به يك پيرزن خنزر پنزري شده ام .
 

 

         

صفحه اول

 

 

    Art & Culture

wwww.farhanggoftego.com

استفاده از مطالب با اجازه کتبی نویسنده بلامانع است