Art & Culture

  فرهنگ و هنر

 

Tomorow Is Built Today

 

ازمجموعه گروه اینترنتی فرهنگ گفتگو

Iranian Futurist

 

 

     

08 Dec 2006

فایل های صوتی اتاق فرهنگ و هنر   

موسیقی

اخبار

 فیلم

 شعر

داستان

تحلیل کارشناسان

گوناگون

 تماس با سایت

پیوندها

بدین وسیله  به اطلاع  صاحبان سایت ها  می  رسانیم که جهت دادن لینک های  متقابل با ما تماس گیرند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

پیچک

 

سارا مویدی

از پله افتاده ای.سرت درد می کند و هوش و حواست سرجایش نیست. گیج کف حیاط می خوابی . که می بینی پیچک هی میرقصد و تو هم توی باد آرام آرام شروع می کنی به راه رفتن.

اندام کشیده و مواج پیچک به طرفت می آید . پیچک روی دلت شروع می کند به راه رفتن و تو هی دلت غنج می زند و خم می شوی موهایت را توی برگ هایش می بافی. حالا درست پیچک میان اندامت بالا می رود و دست هایت را در دستش می پیچاند. پیچک بالا رونده همچنان می رود. و تو از او به او شده ای و داری می روی....

هیچکس متوجه ات نمی شود و تو از بالا , روی سر خانه همسایه ها چشم می گردانی و نفس تازه می کنی.کمی سردت می شود وسبزی ها روی تنت می ماسند . حالا لباس کتان قرمزت پاره شده و زیر درخت افتاده. از بالا می بینیش که توی خاک فرو می رود و از توی گلدان می پفد و گلدان را پر از خاک سرخ می کند. بوی عطر خاک گیجت می کند و از بالای خودت پایین می پری و خاک رس را روی دست و پایت می مالی و هی می مکی اش .

کمی سیر که شدی اینبار خودت توی درخت می روی و از آن بالا دوباره سر می گردانی و یکی را که دوستش داری از آن بالا می بینی که هی می نویسد و هی کاغذ سفید پاره می کند که .....

یا بنویسد که .....

... که مچاله شان می کند و باز از توی سطل زباله بیرونشان می آورد .

فریاد می زنی بادبادکشان کن بفرست بالا و او اصلا تو را نمی فهمد واو هی تند و تند قایقشان می کند.
باز فریاد می زنی بادبادکشان کن بفرست روی دست باد و او مدام با کاغذ ها قایق می سازد و به آب حوض می اندازدشان.
مایوس می شوی و خیره به افق روبرو نگاه می کنی .تا چشم کار می کند توی آب قایق ها دارند دور می شوند و تو دست پیچکت را دراز می کنی که از آب بیرونشان بکشی اما اصلا بهشان نمی رسد و روی همان دل پیچک می مانی .

خورشید کم کم دارد می ماسد . سردت می شود .لباست را به تنت می فشاری . اندامت را حس می کنی و توی رگ هایت فرو می روی . گرمی ات را به خودت می خورانی .حس می کنی هنوز داری نفس می کشی . " آه چه خوب " از دهنت می پرد" و لحظه ای بعد لبت را می گزی !

سرت را برمی گردانی و می بینی روی تختت افتاده ای و چاقو توی رگ های سبزت فرو می رود و تو می مانی ...

 

 

 

        

صفحه اول

 

استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است