از پله افتاده ای.سرت درد می کند و هوش
و حواست سرجایش نیست. گیج کف حیاط می خوابی . که می
بینی پیچک هی میرقصد و تو هم توی باد آرام آرام شروع
می کنی به راه رفتن.
اندام کشیده و مواج پیچک به طرفت می
آید . پیچک روی دلت شروع می کند به راه رفتن و تو هی
دلت غنج می زند و خم می شوی موهایت را توی برگ هایش می
بافی. حالا درست پیچک میان اندامت بالا می رود و دست
هایت را در دستش می پیچاند. پیچک بالا رونده همچنان می
رود. و تو از او به او شده ای و داری می روی....
هیچکس متوجه ات نمی شود و تو از بالا ,
روی سر خانه همسایه ها چشم می گردانی و نفس تازه می
کنی.کمی سردت می شود وسبزی ها روی تنت می ماسند . حالا
لباس کتان قرمزت پاره شده و زیر درخت افتاده. از بالا
می بینیش که توی خاک فرو می رود و از توی گلدان می پفد
و گلدان را پر از خاک سرخ می کند. بوی عطر خاک گیجت می
کند و از بالای خودت پایین می پری و خاک رس را روی دست
و پایت می مالی و هی می مکی اش .
کمی سیر که شدی اینبار خودت توی درخت
می روی و از آن بالا دوباره سر می گردانی و یکی را که
دوستش داری از آن بالا می بینی که هی می نویسد و هی
کاغذ سفید پاره می کند که .....
یا بنویسد که .....
... که مچاله شان می کند و باز از توی
سطل زباله بیرونشان می آورد .
فریاد می زنی بادبادکشان کن بفرست بالا
و او اصلا تو را نمی فهمد واو هی تند و تند قایقشان می
کند.
باز فریاد می زنی بادبادکشان کن بفرست روی دست باد و
او مدام با کاغذ ها قایق می سازد و به آب حوض می
اندازدشان.
مایوس می شوی و خیره به افق روبرو نگاه می کنی .تا چشم
کار می کند توی آب قایق ها دارند دور می شوند و تو دست
پیچکت را دراز می کنی که از آب بیرونشان بکشی اما اصلا
بهشان نمی رسد و روی همان دل پیچک می مانی .
خورشید کم کم دارد می ماسد . سردت می
شود .لباست را به تنت می فشاری . اندامت را حس می کنی
و توی رگ هایت فرو می روی . گرمی ات را به خودت می
خورانی .حس می کنی هنوز داری نفس می کشی . " آه چه خوب
" از دهنت می پرد" و لحظه ای بعد لبت را می گزی !
سرت را برمی گردانی و می بینی روی تختت
افتاده ای و چاقو توی رگ های سبزت فرو می رود و تو می
مانی ...