Art & Culture

  فرهنگ و هنر

 

Tomorow Is Built Today

 

ازمجموعه گروه اینترنتی فرهنگ گفتگو

Iranian Futurist

 

     

 

فایل های صوتی اتاق فرهنگ و هنر   

موسیقی

اخبار

 فیلم

 شعر

داستان

تحلیل کارشناسان

گوناگون

 تماس با سایت

پیوندها

بدین وسیله  به اطلاع  صاحبان سایت ها  می  رسانیم که جهت دادن لینک های  متقابل با ما تماس گیرند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

نقش سبز تیره
 

سارا مویدی



دیدم روی سطح لزج و لغزنده یک کاشی هستم . سطحی سبز تیره . رنگ من و سطح یکی بود . چگونگی آمدنم را نمی توانستم توجیح کنم و حالا با قرار گرفتن من روی این سطح ، مثل نقش کاشی شده بودم و تنها با یک حرکت دست آنجا قرار گرفته بودم .
من را روی کف آشپزخانه ولو کردن خیلی خنده دار بود . دستم به یخچال نمی رسید که هیچ ، یک برگ کاهو هم از توی سبد روی کابین نمی توانستم بردارم . آرام آرام راه افتادم . یک مرتبه دیدم یکی شبیه من توی کاشی است . آه سنگ واره ای شبیه من !
حریمش امن بود . یک دالان پهن و سبز بزرگ . تا مرا دید شروع کرد به حرف زدن . یک ترس توی دلش بود . ترس از شکستن ، ترس از زلزله .
می گفت : « من شبیه توام ! ، اما مثل تو نیستم ، چون مثل تو متولد نشدم»
گفتم : «عجیب است ! من قبل از دیدن تو فکر می کردم همه یک جور متولد می شوند ، یک لذت ، یک درد و بعد ما هستیم »
او گفت : « نه ، وقتی من آمدم هیچ لذتی نبود . همه اش د رد ! ..... وقتی حجمت شکل می گیرد و اولین و آخرین شکل تکاملت به هم فشرده می شود و یکجا خلاصه می شوی ، اصلا مجالی برای لذت نیست ! لذت یک لحظه چگونه می تواند با یک جهان درد مقابله کند . این شد که سبز زمینه ی یک کاشی شدم ، جفت زندانی تو »

نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم . گفتم : « یعنی من آزادم و تو که در نقش کاشی زندگی می کنی ، زندانی هستی ؟ »
گفت :

 « آری من زندانیم . تو می توانی از روی جسم من و صدها همزاد خفته در کاشی راه بروی ، بچرخی ، لی لی کنی . اما من تنها یک پذیرنده ام ، یک نقش ! مثل تصویر منجمدی از تو که کنار ساحل افتاده باشد و هر بار ضربه بخورد و بشکند . گاه زیر خاک بماند و دم پس ندهد که شاید روزی بارانی بیاید و مثل گیاه هرزه سر از خاک بیرون بکشد و بعد بشود نقش کاشی »
باز هم خندیدم ..... او گفت : « تو هنوز داری می خندی؟ »
گفتم : « می دانم ، اینها را همه می دانم اما حرکت من هم روی نقش سبز تیره اتفاقی است ! کنار ساحل غلطیدن و در آب شناور شدن و شکستن برای من هم آشناست . وقتی وجودت نقش گرفت ، چه کاشی بشوی چه من ، چه اول سنگ باشی چه اول یک نطفه لزج بدرد نخور ، هر دو اتفاقی است .
مگر آمدنم اینجا کنار تو اتفاقی نیست ؟ مگر وقتی می ترسم در درون خودم فرو نمی روم و نمی شوم یک تکه سنگ ؟ راه رفتنم را ببین ..... . تازه شصت قدم که بردارم چیزی بین یک متر تا یک متر و نیم جلو رفته ام . اگر باور نمی کنی تا من راه بروم و تو بشماری ؟
تازه رسیدنم تا آن سر آشپزخانه به خیلی چیزها بستگی دارد . تو چه نقش کاشی بشوی ، چه مثل من ، ترس از افول داری ! ترس از شکستن ! تو می ترسی که زلزله بیاید ، یا جسم سختی رویت بیافتد و من می ترسم یک صبح وقتی بیدار می شوم ، ببینم لاکم روی پشتم نیست . ».»
تا حرفم تمام شد ، دیدم جفتم ترک برداشته است . آه یعنی حرف های من اینقدر او را آزرد ؟
در یک لحظه خواستم از روی کاشی ها قدم بردارم ، دیدم که همه ی کاشی ها ترک برداشته اند . این همه همزاد و جفت شکسته ؟
تحملش خیلی سخت بود . چشمهایم را بستم و به راه افتادم . احساس کردم چقدر سبک شده ام . چشمم را که باز کردم دیدم خون سرخی زیر پاهایم جریان دارد . سرم را به پشتم برگرداندم و دیدم دیگر لاک پشتم نیست . آری ظرف من هم شکسته بود !


 

          چاپ مطلب

صفحه اول

 

    Art & Culture

wwww.farhanggoftego.com

استفاده از مطالب با اجازه کتبی از نویسنده مجاز می باشد