زنده ياد منوچهر آتشي شروع به فعاليت شعري كردند وضعيت
شعر و جو ادبي آن زمان در بوشهر چگونه بود و چه كساني
در عرصه ي شعر نو كار مي كردند ؟
در آن زمان تا آنجا كه من يادم مي آيد كساني كه بطور
مشخص در زمينه ي شعر امروز فعاليت مي كردند ، يكي زنده
ياد منوچهر آتشي بود و ديگري مرحوم محمدرضا نعمتي زاده
. بنابراين اينها به موازات هم و در كنار هم مشغول
سرودن شعر بودند .طبعا در كنار رويكرد شعر نيمايي ،
شعر قدمايي ( غزل و رباعي ) نيز مي سرودند . اما آنچه
مدنظر شما است درواقع آغازگاه شعر نو در جنوب ايران
است و من مرز مشخص زماني بين سرودن شعر نيمايي يا شعر
نو بين آتشي و نعمتي زاده احساس نمي كردم .
در آنزمان هردو به شعر نو مي پرداختند و هر دو پر شور
و پرخروش بودند با اين تفاوت كه آتشي در آن سال ها در
مطبوعات تهران مطرح بود ؛ در مجلاتي چون مجله ي روشن
فكر ولي نعمتي زاده چندان شوري براي اينكه در مطبوعات
مطرح شود از خود نشان نمي داد .( البته من اين را به
عنوان يك صفت يا يك خصلت مثبت آقاي نعمتي و يا ديگران
در نظر نمي گيرم هرچند كه اين استغناي فرد را مي رساند
ولي من اين را حسن نمي دانم ) .
بنابراين اين كلمه و اصطلاح " نيماي جنوب " كه
ناخواسته در اينجا مطرح مي شود به گمان من نه در مورد
نعمتي زاده صدق مي كند و نه در مورد آتشي ! چراكه با
نگاهي كه من به مسايل و پديده ها و شرايط سياسي ،
اجتماعي ، فرهنگي و هنري دارم و حتي به شيوه و شكل
كلاسيك شعر فارسي ، باعث مي گردد كه ما در مقطعي با
پديده اي به اسم نيما روبرو بشويم . وقتي اين رويارويي
صورت گرفت اين نيما ديگر قابل تكثير نيست كه ما
بخواهيم آن را منطقه اي بكنيم. در تاريخ ادبيات معاصر
ايران ، تولد پديده اي به اسم نيما با اشرافي كه بر
اشباع شدگي شعر كلاسيك وجود داشت و با اعتقادي كه
تكثير افق ها در زمينه ي نوآوري رخ مي دهد و ديدگاه
هايي كه در تئوري هايش مطرح مي كند ، بوجود مي ايد .
بنابراين استفاده از اين عنوان و اصطلاح ( نيماي جنوب
) سرچشمه از يك نوع نگرش قومي ، قبيله اي ، منطقه اي و
عشيره اي است كه من شديدا با اين نوع نگاه مخالف هستم
.
بطور مثال ، آتشي مي تواند گوشه اي از شعر نيما را
بگيرد و ادامه بدهد . يعني همان كف آب را كه از
رودخانه ي نيما برمي دارد و از آن استفاده مي كند .
چراكه نيما گفته است : " من رودخانه اي هستم كه از
هرجاي آن مي شود آبي برداشت و... " - البته در اينجا
ما كاري به درست بودن و يا اشتباه بودن اين حرف نداريم
_ گرچه در مقاطع زيادي اين حرف درست است .
آتشي تا چه ميزان از نيما تاثير پذيرفت ؟
آتشي به درستي فرزند خلف نيما است . اين مسئله نشان
دهنده و رساننده ي اين موضوع است كه آتشي درواقع
روبروي استاد خود نمي ايستد ! و اين لزوما يك خصيصه ي
قابل تاييد نيست . كه كسي روبروي استاد خود قرار نگيرد
و درواقع بايد روبروي آن ايستاد .البته چون اين مصاحبه
درخصوص منوچهر آتشي است جا دارد كه خاطره اي كه قبل از
اين در مقاله اي مفصل و مبسوط به آن اشاره كرده ام كه
درمجله ي دنياي سخن و هم در جلد اول " گزاره هاي منفرد
" به چاپ رسيده است ، مجددا يادآوري كنم .
عنوان اين مقاله " ذهنيت فئودالي و شعر مدرن " است .
كه در اين مقاله استاد را به بوته ي نقد كشانده بودم
كه بعد از اين ماجرا در سفري كه به بوشهر آمدم ، او به
من زنگ زد و گفت "چه خبر از آنطرف و من گفتم همين
خبرهايي كه شنيدي . " و بعد به او گفتم " ناراحت كه
نيستي ؟ " و او گفت : " بخاطر چه چيز ؟ " و من گفتم :
" بخاطر مطلبي كه نوشته ام " ود ر توضيح پاسخم اين
مطلب را عنوان كردم كه " براي اينكه ثابت بشود كه شما
استاد خوب و برچسته اي هستيد و بنا يه اين گفته كه مي
گويند استاد معتبر كسي است كه شاگردش روزي روبرويش
قرار بگيرد ، من به اثبات اين نكته چنين جسارتي كردم "
و او به من جواب داد : " من انتظار جسارت بيش از اين
داشتم " .
خاطره ي ديگري كه به ذهنم مي
رسد در مورد فريدون مشيري است كه من در سال هاي جواني
او را زياد نفي مي كردم . اين كار هم به دليل جواني
بود كه دوست داشتم ، مطرح بشوم و هم اينكه الآن كه به
گذشته نگاه مي كنم ، مي بينم آنچنان اشتباه هم نكرده
ام ! و يك جوهره اي از حقيقت در آن نفي ها وجود داشته
است .. پس از سال هاي زياد ذ، يك روز مشيري را در
انتشارات چشمه ديدم . در آن زمان من مسئول صفحات شعر
آدينه بودم . من رو به مشيري كردم و گفتم :" استاد اگر
ممكن است براي صفحه ي شعر آدينه مطلب بدهيد " مشيري در
جواب گفت : " حالا شعرم بماند و .... " از اين حرف ها
. من هم در جواب گفتم لابد خاطره ي آن سال ها را به
ياد مي آوريد كه من خيلي تند مي نوشتم ؟ و بلافاصله
گفتم : " استاد دليل جسارت من چيزي جز اينكه استاد
بودن شما مسلم بشود ، نبود ." او هم خيلي صريح گفت : "
اگر هر شاگردي بخواهد اين كار را بكند ،كلاس چه مي شود
! " و من گفتم :" ولي من هر شاگردي نيستم ."
شما مي توانيد مقايسه اي از وضعيت شعر در زمان آتشي
و امروز جنوب ( بوشهر ) داشته باشيد و اين دو برهه از
زمان را با هم مقايسه كنيد ؟
با توجه به اينكه آن سال ها من 13 سال بيشتر نداشتم ،
حافظه ي من به كساني كه هم دوره ي آتشي بوده اند ، نمي
رسد . مسلما در آن زمان افرادي بوده اند كه به سرودن
شعر كلاسيك مي پرداخته اند چراكه در هر دوران كساني
هستند كه بيماري نوشتن دارند و از نوع خوب آن هم نه ،
بلكه از نوع بدخيم آن !
تنها كساني كه روبروي من بودند ؛ در زمينه شعر كلاسيك
و شعر نو ، و بطور جدي فعاليت مي كردند نعمتي و آتشي
بودند . كه البته شور نعمتي در آن سال ها بسيار نمايان
بود و اين همه شور را در واقع به پاي ما خرج مي كرد .
گويا او مسئول بود كه متولد شود و شور و امكانات و
كتاب هايش را درختيار من بگذارد. يعني اينكه گويي
وظيفه اي جز پرورش من نداشت . و تعهد ، توجه و ايفاي
وظيفه ي هنري كه نسبت به ذوق و استعداد من داشت ، آتشي
نداشت .
كما اينكه در كتابي كه اخيرا به چاپ رسانده ام با
عنوان " تاريخ شفاهي ادبيات امروز ايران " كه البته
اين يك عنوان عام براي 20 شاعر معاصر است ، اين نكته
را متذكر شده ام .
خاطره اي كه از آتشي دارم اين است : يك روز وارد كلاس
شد و كتاب " سياه مشق " هوشنگ ابتهاج در دستش بود . من
به او گفتم اين كتاب را به من بده تا بخوانم و او نداد
. از من اصرار و از او انكار تا اينكه پس از چند شب و
چند روز كه اصرار كردم ، او كتاب را به من داد و گفت
فردا صبح آن را بياور و من هم بلافاصله دفتري خريدم و
شب تا صبح بيدار ماندم و همه آن را نوشتم و فردايش آن
كتاب را به او پس دادم .
و در كنار اين خاطره ، خاطره اي از نعمتي زاده به ياد
دارم كه يك روز كنار نرده هاي دبيرستان ايستاده بودم و
داشتم يك شعري را كه در يك سالنامه چاپ شده بود ، مي
خواندم كه ديدم يك مرد ي با سبيل سياه و چشماني درخشان
و با صداي خيلي خوش طنيني به من نزديك شد. رو به من
كرد و گفت : " پسر چه مي خواني ؟" و من گفتم : " شعر "
. او گفت : " شعر را دوست داري ؟ " و من گفتم : " بله
" و او گفت : " فردا برايت يك كتاب مي آورم ." فرداي
آن روزكتابي به اسم " جزيره " از محمد زُ هري آورد و
من باز دفتري خريدم و شب تا صبح همه ي شعرها را نوشتم
و فردا به او پس دادم .
وقتي كتاب را به او پس دادم به من گفت " مگر كتاب را
نخواندي ؟" گفتم : " نه ولي آن را نوشته ام و بعدا آن
را مي خوانم . نعمتي گفت : " نه ! اين كتاب مي تواند
پيش تو باشد . اصلا براي تو باشد " و بعد از اين ماجرا
سيل كتاب هايي بود كه براي من مي آورد .
اين قضيه را كه آوردم براي پرداختن به حضور اتشي در
كلاس .
حضور آتشي در كلاس براي من حيات بخش بود . يعني حيات
هنري را در من زنده مي كرد . خود چهره ي مهتابي رنگش ،
خود چشم هاي شفافش ، و رفتار ملايمش . در واقع وقتي
وارد كلاس مي شد گويي شعر را با خود به كلاس درس مي
آورد. البته ناگفته نماند او هم گرچه من در آن سال ها
دوم و سوم دبيرستان بودم ، اما مخاطب هاي شعرش من بودم
و به من نگاه مي كرد و شعر مي خواند .
يك روز از همين روزها كه در كلاس درس شلوغ مي كردم و
با همكلاسيم حرف مي زدم آتشي يك توگوشي حسابي به من زد
! ولي من ناراحت نشدم چون مي دانستم به من علاقه دارد
. بعد وقتي سر كلاس شعر مي خواند ديگر به او نگاه نمي
كردم . تا اينكه يك روزآمد كنارم و دست به گردنم
انداخت و گفت : " با من قهري ؟" و با هم آشتي كرديم .
و اگر برگرديم به نقطه ي محوري
بحث درخصوص ان سال ها ، ! من هيچكسي را به غير از
نعمتي زاده و اتشي به ياد ندارم .
- آيا آتشي را در آن زمان همه مي شناختند و چهره
مطرح شده اي براي همه بود ؟
در آن زمان به يادم دارم كه " پس از سكوت " نعمتي به
چاپ رسيده بود . ولي آتشي در مطبوعات تهران مطرح بود
به گونه اي كه شعر " خنجرها ، بوسه ها ، پيمان ها " در
مجله ي روشنفكر به چاپ رسيده بود و فريدون مشيري
آنزمان مسئول صفحه ي شعر آْنجا بود و بالاي اين شعر
نظر خودش را نيز نوشته بود كه : " چقدر اين شعر داراي
تازگي است گرچه اين شعر كاستي هايي نيز دارد ".
البته من الآن نمي توانم نظر مشيري را تاييد كنم .
آتشي در آن زمان شاعري بود كه از حوزه ي بوشهر و اقليم
فراتر رفته بود . و حتي خاطره اي هم دارم كه در مجله ي
روشنفكر شعري از آتشي و شاملو چاپ شده بود و شعر شاملو
را در جاي خيلي برجسته اي ، چاپ كرده بودند و شعر آتشي
را در جاي كمتر برجسته و او رو كرد به من و گفت : ببين
چونكه او شاملوست شعر اورا انجا چاپ كرده ند و شعر من
را اينجا !
از ديدگاه شما مشخصه ي شعر آتشي چه بود كه او را
توانست در ايران مطرح كند ، با توجه به اينكه شاعراني
در آن زمان هم بودند كه كارهاي خوبي ارائه كرده بودند
؟
يكي از ويژگي هاي شعر آتشي ، حداقل در آن زمان - نه
اينكه بگويم بطبع نيما – با هوشمندي و فراستي كه داشت
لابد نياز به اينكه به اقليم خودش توجه كند را خوب
دريافته بود . همانطور كه نيما اين مقوله را قبل از
آتشي شروع كرده بود . آتشي كلا شاعر با استعدادي هست /
بود .و من اين را در مقالات و مصاحبه هايم عنوان كرده
ام .
آتشي آدمي ست ذاتا شاعر. يعني آدمي است كه ذاتا براي
شاعري آفريده شده است . و دوم اينكه او دلبستگي شديد
به جغرافياي جنوب داشت ، بويژه كه در اين زمينه كاري
صورت نگرفته بود . و زماني كه او وارد اين حوزه شد به
همراه تواني كه داشت ، طبيعت جنوب را به نفع شعرش
مصادره كرد. و همين مبنا بسياري از واژگان مهجوري كه
در جنوب بود جواز ورود به شعر معاصر را پيدا كردند و
ما ديديم كه فضاي تازه و وحشي و نسبتا حماسي وارد شعر
امروز ايزان شده است .
اما اين صرف نگاه به طبيعت جنوب آتشي نبود بلكه به
دليل قريحه ي ذاتي اين نگاه رابه يك زبان تبديل كرد .
و اين نگاه را صرفا در سطح يك گزارش مطرح نكرد.
بنايراين ما با كتابي به نام " آهنگ ديگر " روبرو شديم
كه نسبتا غافلگير كننده بود . وهنوز هم كه به آن نگاه
مي كنيم بسيار جوانب درخشان و هژموني هاي خيلي نو را
در آن مي بينيم . ولي اصلا اين بدين معني نيست كه من
با تمام نگاه هاي آتشي در اين مقطع – با آهنگ ديگر –
توافق دارم ولي هرچيزي را بايد در زمان خودش سنجيد
.يعني بايد آهنگ ديگر را با آن زمان سنجيد ! بنابراين
اگر مثلا تاكيدي بر اسطوره سازي هاي جنوبي هم داشته
باشد به گمان من اين سير تكويني شعر امروز ايران اين
را طلب مي كرد كه از اين مرحله عبور كند . حالا مثلا
ما بياييم و ايشان را مواخذه كنيم كه چرا تو از عبدوي
جط به عنوان نجات بخش و رهايي بخش صحبت كرده اي ، يا
مثلا خود من زارمحمد را قهرمان و نجات دهنده معرفي
كرده ام ، اينها موارد ناگزير و مقطعي بوده كه مي
بايست مي شده كه از آن مرحله عبور كند .