امروز مثل همه ي صبح هاي روز هاي چهارشنبه نبود .
چهارشنبه ها چهار بيت حافظ را ازبر مي كنم و امروز كه
از خواب بيدار شدم يك تصويرعجيب از جنسJEPG جلوي چشمم
پيدا شد . اول فكر كردم بيناييم را از دست داده ام .
بعد گفتم : نه! كوري يا سياه است مثل همه ي كورهايي كه
دوربرمان هستند ، يا رنگش سفيد است مثل آدم هاي رمان
كوري ژوزه ساراماگوي دوستداشتني . پس كوري من اگر
اتفاق افتاده باشد از اين نوع و از اين جنس نيست و من
بايد دنبال دليل ديگري باشم تا خودم را قانع كنم و
تكليفم با اين صفحه ي مربع شكل قرمز رنگ مشخص شود.
روي تختم دراز كشيدم و از آنجاييكه چشمم هيچ چيز را
غير از همين JEPG مربع شكل نمي ديد پس بنابراين تا
افتادن اين صفحه از جلوي چشمم نمي توانستم مسواك كنم و
لباس هاي كيس خورده ام را بپوشم ، كمي عطر بزنم و به
محل كارم بروم . و بايد هرچه زودتر قائله را ختم كنم
چون اگر مادرم و خواهرهايم از جريان بويي مي بردند
اوضاع بسيار بسيار بيشتر از الان وخيم مي شد و من
حوصله ي اينجاي قضيه را اصلا نداشتم .
خب اينطور براي خودم شروع به حل مسئله كردم كه اين
قرمزي وسيع مربع شكل چه مي تواند باشد؟! از ابتدا كه
مدرسه مي رفتم يك كيف قرمز مربع شكل چرمي داشتم كه
چندتا عكس جوجه اردك زشت رويش چسبيده بود و خودم را
شبيه همين جوجه اردك ها مي ديدم . احتمالا بايد اين
ماجرا از ديد روانشناسي از همين روز اول مدرسه و
ماجراي كيف قرمزو جوجه اردك زشت شروع شده باشد . بعد
به خودم گفتم حالا محتويات كيف را هم بررسي كنم . و
باز به يك كشف ديگري رسيدم و آن هم مداد قرمز رنگي بود
كه با آن واژه هاي جديد را هر روز توي دفتر مشقم مي
نوشتم . اما اين فقط رنگش به اينور قضيه مي خورد و
زياد به مذاق ديد روانشناسانه ام جور در نمي آمد .
خلاصه سرتان را درد نياورم هرچيز قرمزي كه در مجموعه ي
اشياء تاريخچه ي زندگيم پيدا مي شد زيرو رو كردم اما
به هيچ چيز قرمز رنگ مسطح بي نقش مربع شكل نرسيدم و در
اينجا بود كه متوجه شدم اين يكي از تازه ترين ، عجيب
ترين ، و مدرن ترين اتفاقات زندگي من مي تواند باشد
(البته پس از اين ماجرا هنوز مطمئن نيستم كه چه
اتفاقات مدرني در زندگيم حادث خواهد شد ) .
پس از 4 دقيقه سكوت در روز چهارشنبه 4 اتفاق عجيب داشت
اتفاق مي افتاد و در حال شدن بود چون اين قرمزي همچنان
ادامه داشت :
يكي قرمزي صفحه و چرايي آن .
يكي مربع شكل بودنJEPG .يكي اتفاق افتادن اين قضيه كه مطمئنا در روز چهارشنبه
هستم و چهارضلع مربع كه نقطه ي ديد من را مسدود و يا
نامحدود كرده است .
يكي هم نوبت ازبر كردن چهار بيت حافظ در همين لحظه ي
اتفاق .
به خودم گفتم اين رنگ شايد بار اضافي باشد روي سطحي كه
اتفاق افتاده است پس مربع را به تنهايي براي خودم
توضيح دادم . يادم افتاد مصري ها در خط هيروگليف مربع
را علامت زمين قرار داده بودند . چراكه فكر مي كردند
زمين مربع شكل و مسطح است و چيني ها هم مربع را علامت
زمين كشاورزي مي دانستند اما حالا اين مربع با چهار
عنصر آب ، باد ، خاك ، آتش در روز چهارشنبه آنهم نوبت
ازبر كردن چهاربيت حافظ چه مي تواند ، باشد و در اينجا
به اين نتيجه مي رسیم كه بايد چهار ارتباطي با آوريل
مسيحي هم داشته باشد . پس جغرافياي حادثه چيزي بين شرق
و غرب در ارتباط است . وتصميم گرفتم براي پيش بردن
قضيه ديگر هيچ علامت سوالي را بعد از هر تجزيه و تحليل
قرار ندهم چون بار اضافي در فضاي موجود سنگين بود و
اين سطح اصلا ظرفيت پذيرش خطوط را نداشت .
كمي پلك زدم كه شايد صفحه بيافتد اما همچنان سرجايش
ميخكوب بود . ناچارا به بررسي موضوعات اخير زندگيم
پرداختم تا شايد بتوانم سرنخي پيدا كنم و به كارهاي
روزمره ام رسيدگي كنم . غول چراغ جادو آخرين داستاني
بود كه براي آيلين تعريف كرده بودم . و آيلين 4 ساله
استنباطش را از اين داستان روي يك صفحه ي مربع شكل
قرمز رنگ كشيده بود و اين يك سرنخ دست اول مي تواند
باشد . و باور كنيد اين ماجراي غول جادو روزگار من را
سياه..... نه سرخ كرده است !
كمي دستم را جلوي چشمم تكان دادم اما هيچ تغيير ي در
ديدم ديده نشد حتي سايه ي آن راهم حس نكردم . پس اين
اتفاق ربطي به غول چراغ جادو هم نداشت .
بنابراين ذهنم را با پاك كني كه ته كيف مدرسه ام بود
ازآدم هايي كه اطرافم بودند پاك كرد م . در حاليكه آدم
ها را از صفحه ي قرمز پاك مي كردم به ساعت هم فكر كردم
و نمي دانستم چقدر زمان از دست داده ام و اين ماجرا من
را از خونسردي بيرون آورد و با شتاب و تواني كه داشتم
پاك كن را به صفحه ي جلوي چشمم مي ماليدم تا همه چيز
را محو و نابود كنم . اما اين كار هم هيچ فايده اي
نداشت .
به خودم گفتم شايد عاشق شده باشم و اين از رنگ بي بديل
عشق است اما پوزخندي زدم چون من هميشه عشق را كمي سبز
مايل به آبي ميديدم و اين با افكار من بسيار بسيار
متناقض بود و شايد به خاطر همين تناقض باشد كه سروكله
خدا يا هر كس ديگري پيدا شده و دارد با من شوخي مي
كند.
حالا پس از چند ساعت يا چند روز و يا چند سال كه از
اين ماجرا مي گذرد اين اجبار عجيب و غوطه خوردن در يك
سطل رنگ نامحدود قرمز شايد من را به درك "كه هستمي "
نزديك خواهد كرد و مي دانم ساعت ها از اين ماجرا گذشته
است چراكه خواهر ها و مادرم بالا ي سرم يا روبرويم
ايستاده اند و به جاي گريه و شيون تحسينم مي كنند . و
حالا مي دانم كه من سال هاست مرده ام وبه يك تابلوي
قرمز رنگ آويزان در اتاق تبديل شده ام .