راوی
حاضر: از دیدنش سیر نمی
شود. می رود آرام کنارش می نشیند.بوی ترد علف می دهد.
می گوید این اولین باری نیست که تو را می بینم. و حالا
که برای بار دوم اتفاق افتاده حتمن اتفاقی نیست. او هم
شروع می کند ریز ریز خندیدن !
با انگشت نیشگونش می گیرد و می گوید هیس! قرار نیست که
بال در بیاوری حالا ما یک چیزی گفتیم و دفتر و دستکش
را جمع می کند می رود آنطرف تر. بغضش می گیرد و به
خودش نهیب می زند عجب غلطی کردیمها!! و او که آنطرف
نشسته می گوید نه اصلن مهم نیست که این اتفاق برای بار
دوم و یا دهم بیفتد .. او هم باز پرروتر می شود می رود
کنارش می نشیند و می گوید نگفتم بوی علف می دهی ؟ باز
یک نیشگون دیگر از بازویش می گیرد و می گوید : مگر عار
و درد هم داری؟ هر دو اینبار ریز ریز می خندند و تا
ساعت ها شروع می کنند به نشان دادن دفتر و دستکهاشان
به یکدیگر.و
وقتي که سایه روشن ها غیبشان می زند مجبور می شوند
از هم خداحافظی کنند
. آنوقت لای سایه ها گم شوند . و این
کار هرروزشان بود ...
راوی غايب: کار هر روزشان بود که بیایند یک
گوشه ی تنها, زیر شمشادها بنشینند و حرف بزنند. شاید
اگر آن زن شلیطه ی فضول نبود آنها هنوز به این رابطه ی
مخفیانه و عاشقانه شان ادامه داده بودند. اما مگر توی
شهرها ی بی حساب و کتاب هم می شود خودت باشی و چیزهایی
برای خودت داشته باشی. ماجرای عشق آن دوتا روشندلِ
فراموش شده توی محله که پیچید دیگر هیچکس ندیدشان. تا
اینکه یک صبح جمعه سرد و نفرین شده که بوی کلاغ از سرو
رویش می بارید , یکیشان را روی دوش گرفتند و بردند توی
بهشت زهرا خواباندند. ماجرا را که پرسیدم گفتند از سرِ
بی سایه روشنی, از پنجره سقوط کرده و مغزش توی حیاط
خانه پخش شده .
تا چند روز حالم عجیب دگرگون بود و نمی دانستم کجای
دنیا ایراد پیدا می کند که دوتا آدم حالا هرچه می
خواهند باشند باشند آنها حق دارند به هم کمی عشق
بورزند و یک شمشاد کپه شده ی دود گرفته مأوایشان باشد.
راوی حاضر: صدای رادیو
را تا آنجا كه مي شد بلند
كرده بود . بلند بلند آواز می خواند و با سایه ی دستش
روی دیوار بازی می کرد و ریز ریز می خندید. هر کس آنجا
بود می فهمید که طفلک عشقکش زده و تا رسیده بود خانه
از عزیزش پرسیده بود اصلا عطر علف هم پیدا می شود و
عزیز گفته بود : می دانم آخرش کارَت به تیمارستان تمام
می شود و او روکرده بود به عزیز و گفته بود: چیزی که
من می بینم تو نمی بینی چیزی که من می شنوم تو نمی
شنوی و باز گفته بود , نمی دانم این تیمارستان تو چه
جور جایی است اما هرجا که باشد شاید دوکلام حرف حساب
سرشان بشود که رهایت کنند و ... و عزیز حرفش را قطع
کرده بود که لندهور مگر نمی فهمی اسم و آوازه ات توی
محله پیچیده و او هم رادیو اش را که تنها سرگرمیش بود
به دیوار کوبیده بود و با هق هق بی امان رفته بود پشت
قولنج .
راوی غايب: نمی دانم تا حالا صدای زجه ی عاشقی
را که معشوقش را دارند خاک می کنند هیچ شنیده ای یا نه
. وقتی هوا سرد باشد. وقتی هوا کلاغی باشد. وقتی دلت
از دنیا خون باشد و خاک یخ زده باشد. و یکی که جز سایه
روشن هیچ سهمی از دیدن ندارد و حالا دارند عشقش را خاک
می کنند آنوقت می فهمی من چه می گویم.
آنوقت می فهمی که کاج ها چه هراس انگیزند. و آنوقت می
فهمی صدای ریزش خاک روی کفن سرد چه آزاردهنده است. آن
روز هم همینطور بود.....
راوی حاضر : همه از همه چیز خبردار شده بودند
جز خیلی چیزهای دیگر. قدغن شده بود که بوی علف توی
پارک به مشام هیچ کس نرسد و عزیز هم قدغن کرده بود که
نباید کسی که نمی بیند عشقکش بزند. انگار قرار بود
دیگر سایه روشنی اتفاق نیفتد و هیچ حسی غلغلک نشود.
همان شب از فرط گریه خوابش برده بود و نیمه های سحر
بود که با صدای آش فروش محله از خواب پرید و حس كرد که
انگار چشمش همه جا را دارد می بیند.
روی خط های ناهماهنگ بریل بلند شده بود و راه افتاده
بود. بوی علف هم توی پاگرد پیچیده بود. از جیبش 200
تومانی بیرون آورد . در حیاط را باز کرد و یک کاسه آش
خرید .
علف هم توی پاگرد منتظرش ایستاده بود. و گفته بود:
مواظب باش نچایی و او گفته بود : عزیزم از همیشه گرم
ترم . دارم داغ داغ می شوم و گامب...........
راوی غايب: حالا انگار راست راستکی علف توي
پاگرد ايستاده. انگار راست راسکی همه چیز را دیده و
عاشق شده و آش صبحانه شان را خریده و لندهور هم نیست و
هر روز صبح از فرط بیکاری می روند زیر شمشادها و کمی
مشق بریل می کنند و خیالش هم راحت است که رادیو ي دو
موجش سالم سالم است.
Art & Culture
wwww.farhanggoftego.com
استفاده از مطالب با
اجازه كتبي از نويسنده بلامانع
است