Art & Culture

  فرهنگ و هنر

 

Tomorrow Is Built Today

 

ازمجموعه گروه اینترنتی فرهنگ گفتگو

Iranian Futurist

 

     

 

فایل های صوتی اتاق فرهنگ و هنر   

موسیقی

اخبار

 فیلم

 شعر

داستان

تحلیل کارشناسان

گوناگون

 تماس با سایت

پیوندها

بدین وسیله  به اطلاع  صاحبان سایت ها  می  رسانیم که جهت دادن لینک های  متقابل با ما تماس گیرند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

مردي روي خط بريل

 

 

سارا مويدي

 

   

 

راوی حاضر: از دیدنش سیر نمی شود. می رود آرام کنارش می نشیند.بوی ترد علف می دهد. می گوید این اولین باری نیست که تو را می بینم. و حالا که برای بار دوم اتفاق افتاده حتمن اتفاقی نیست. او هم شروع می کند ریز ریز خندیدن !

با انگشت نیشگونش می گیرد و می گوید هیس! قرار نیست که بال در بیاوری حالا ما یک چیزی گفتیم و دفتر و دستکش را جمع می کند می رود آنطرف تر. بغضش می گیرد و به خودش نهیب می زند عجب غلطی کردیمها!! و او که آنطرف نشسته می گوید نه اصلن مهم نیست که این اتفاق برای بار دوم و یا دهم بیفتد .. او هم باز پرروتر می شود می رود کنارش می نشیند و می گوید نگفتم بوی علف می دهی ؟ باز یک نیشگون دیگر از بازویش می گیرد و می گوید : مگر عار و درد هم داری؟ هر دو اینبار ریز ریز می خندند و تا ساعت ها شروع می کنند به نشان دادن دفتر و دستکهاشان به یکدیگر.و وقتي که سایه روشن ها غیبشان می زند مجبور می شوند از هم خداحافظی کنند . آنوقت لای سایه ها گم شوند . و این کار هرروزشان بود ...





راوی غايب: کار هر روزشان بود که بیایند یک گوشه ی تنها, زیر شمشادها بنشینند و حرف بزنند. شاید اگر آن زن شلیطه ی فضول نبود آنها هنوز به این رابطه ی مخفیانه و عاشقانه شان ادامه داده بودند. اما مگر توی شهرها ی بی حساب و کتاب هم می شود خودت باشی و چیزهایی برای خودت داشته باشی. ماجرای عشق آن دوتا روشندلِ فراموش شده توی محله که پیچید دیگر هیچکس ندیدشان. تا اینکه یک صبح جمعه سرد و نفرین شده که بوی کلاغ از سرو رویش می بارید , یکیشان را روی دوش گرفتند و بردند توی بهشت زهرا خواباندند. ماجرا را که پرسیدم گفتند از سرِ بی سایه روشنی, از پنجره سقوط کرده و مغزش توی حیاط خانه پخش شده .

تا چند روز حالم عجیب دگرگون بود و نمی دانستم کجای دنیا ایراد پیدا می کند که دوتا آدم حالا هرچه می خواهند باشند باشند آنها حق دارند به هم کمی عشق بورزند و یک شمشاد کپه شده ی دود گرفته مأوایشان باشد.



راوی حاضر: صدای رادیو را تا آنجا كه مي شد بلند كرده بود . بلند بلند آواز می خواند و با سایه ی دستش روی دیوار بازی می کرد و ریز ریز می خندید. هر کس آنجا بود می فهمید که طفلک عشقکش زده و تا رسیده بود خانه از عزیزش پرسیده بود اصلا عطر علف هم پیدا می شود و عزیز گفته بود : می دانم آخرش کارَت به تیمارستان تمام می شود و او روکرده بود به عزیز و گفته بود: چیزی که من می بینم تو نمی بینی چیزی که من می شنوم تو نمی شنوی و باز گفته بود , نمی دانم این تیمارستان تو چه جور جایی است اما هرجا که باشد شاید دوکلام حرف حساب سرشان بشود که رهایت کنند و ... و عزیز حرفش را قطع کرده بود که لندهور مگر نمی فهمی اسم و آوازه ات توی محله پیچیده و او هم رادیو اش را که تنها سرگرمیش بود به دیوار کوبیده بود و با هق هق بی امان رفته بود پشت قولنج .



راوی غايب: نمی دانم تا حالا صدای زجه ی عاشقی را که معشوقش را دارند خاک می کنند هیچ شنیده ای یا نه . وقتی هوا سرد باشد. وقتی هوا کلاغی باشد. وقتی دلت از دنیا خون باشد و خاک یخ زده باشد. و یکی که جز سایه روشن هیچ سهمی از دیدن ندارد و حالا دارند عشقش را خاک می کنند آنوقت می فهمی من چه می گویم.

آنوقت می فهمی که کاج ها چه هراس انگیزند. و آنوقت می فهمی صدای ریزش خاک روی کفن سرد چه آزاردهنده است. آن روز هم همینطور بود.....



راوی حاضر : همه از همه چیز خبردار شده بودند جز خیلی چیزهای دیگر. قدغن شده بود که بوی علف توی پارک به مشام هیچ کس نرسد و عزیز هم قدغن کرده بود که نباید کسی که نمی بیند عشقکش بزند. انگار قرار بود دیگر سایه روشنی اتفاق نیفتد و هیچ حسی غلغلک نشود.

همان شب از فرط گریه خوابش برده بود و نیمه های سحر بود که با صدای آش فروش محله از خواب پرید و حس كرد که انگار چشمش همه جا را دارد می بیند.

روی خط های ناهماهنگ بریل بلند شده بود و راه افتاده بود. بوی علف هم توی پاگرد پیچیده بود. از جیبش 200 تومانی بیرون آورد . در حیاط را باز کرد و یک کاسه آش خرید .

علف هم توی پاگرد منتظرش ایستاده بود. و گفته بود: مواظب باش نچایی و او گفته بود : عزیزم از همیشه گرم ترم . دارم داغ داغ می شوم و گامب...........



راوی غايب: حالا انگار راست راستکی علف توي پاگرد ايستاده. انگار راست راسکی همه چیز را دیده و عاشق شده و آش صبحانه شان را خریده و لندهور هم نیست و هر روز صبح از فرط بیکاری می روند زیر شمشادها و کمی مشق بریل می کنند و خیالش هم راحت است که رادیو ي دو موجش سالم سالم است.


 



 

 

    

 

 

        

صفحه اول

 

    Art & Culture

wwww.farhanggoftego.com

استفاده از مطالب با  اجازه كتبي از نويسنده بلامانع است